بنام یگانه حامی پرستو های بی آشیانهـــ

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

دلم برای عاشق شدن یه ذره شده ...



میخوام بازم عاشق شم یعنی دوست دارم یه بار دیگه عاشق شم. دوست دارم یه بار دیگه دل بدم یه
بار دیگه قلبم همچین به تاپ تاپ بیفته که تمام بدنمو بلرزونه دوست دارم یه بار دیگه وقتی می
بینمش گوشام سرخ شه همچین عرق کنم که کل بدنم خیس شه بازم به تته پته بیفتم بازم از امروز
برای فردا نقشه بکشم ....... اما نمیدونم چرا دیگه نمیشه؟

اما نمیدونم چرا دیگه...

اما نمیدونم چرا...

اما نمیدونم...

اما ...

دلم برای
عاشق شدن" یه ذره شده ...

+ نوشته شده در  ساعت 10:15  توسط soRoush  | 

مرگــــــ و تنهایی و سکوت...........

 

فریاد برآوردم.. چه کسی همدم من می شود تا تنهائیم را با او قسمت کنم؟؟

فقط سکوت بود و سکوت
....

و از آن زمان تنهائیم را با سکوت قسمت میکنم! امشب وجود خسته و پاییزی


دلم احساس می شود...دلم غمگین است...و جای خالی


لحظه ها جان میسپارند و می میرند.... لحظه هایم پر شده از احساس


مرگـــــ و تنهایی و سکوت...........

+ نوشته شده در  ساعت 23:40  توسط soRoush  | 

خـــــــــداحافظ ...

 
 

خدا حافظ ای ماه دلگیرم،خداحافظ که دور از تو آروم نمی گیرم

تو رو به دست خدا سپردم

تنهایی و جدایی تقدیر ما بود همراه و عاشقانه از هم گذشتیم

افسوس که دنیای ما از هم جدا بود افسوس که غربت ما بی انتها بود

خداحافظ رویای شیرینم هنوز هم تو نگاه تو فردا رو می بینم

دلم گرفته

فرصت نشد پناه بی کسی هام تو باشی

با بغضی عاشقانه باید ازت جدا شم

خداحافظ .. تنهایی تقدیر ما بود،خداحافظ

خداحافظ

خداحافظ

خداحافظ

...

+ نوشته شده در  ساعت 2:42  توسط soRoush  | 

زدم به خـــــــــاطر رفــاقــت !

                                                                                                                                    

وقتی رگتو ميزنی اگه دفعه اولت باشه يهو هول ميشی،

شک ميکنی،

ميترسی!

و سعی ميکنی جلوی خون رو بگيری

ولی کم کم شل ميشی ..

همه چيز دور و دورتر ميشه، ديگه هيچی برات مهم نيست ...

يه سرمای ملايم مثل نسيم پاييزی ميخزه توی رگهات ..

از توی تمام تنت ردميشه ..

تعجب ميکنی که چقدر رگ توی تنت بوده و خبر نداشتی ..

آدمها مثل اسفنج ميمونند، حس ميکنی يه اسفنج خيس هستی که ذره ذره آبش داره کشيده ميشه.

به باريکهء‌ خون نگاه ميکنی، خونی که تمام درد و رنج عمرت رو تا

حالا باهاش غرغره ميکردی ولی بالاخره داری ميريزيش دور..

سعی ميکنی آخرين سيگارتو روشن کنی، به نظر مياد که همه چی به طرز عجيبی رشد کرده،

قطر سيگار اندازهء مچ دستت شده و فندک انقدر سنگينه که بايد دو دستی بلندش کنی..

کلی خاطره های بي ربط از جلوی چشمت رد ميشن،

دوست داری به بعدش فکر کنی ..

به اينکه چه کسی دلش برات تنگ ميشه يا اينکه تا چه مدت قيافه‌ات به يادشون ميمونه..

يه رژه نا منظم از تمام آدمهايی که ميشناختی و تمام قيافه هايی که ديدی و حرفهايی که شنيدی، ديگه

حرکت

کردن معنی نداره، همه چی ساکت و آرومه ...

حس ميکنی دوباره بچه شدی، سبک و ضعيف، دوست داری يه نفر بياد

بلندت کنه و برات لالايی بخونه .. سعی ميکنی اولين و آخرين کلمه رو بگی ...

بگی که مقصــــــــر کیه!!!

+ نوشته شده در  ساعت 14:1  توسط soRoush  | 

فـــــریاد "

 

فرياد مي خواهم ، فريادي كه بند بند وجودم را بشكافد .

فريادي كه اولين و آخرين فريادم باشد. !

براي همه ء آن زماني كه من سكوت شدم و كوبيده شد بر سرم بي حرمتي ، فرياد مي خواهم..

براي همه ء آن روزهايي كه همه فرياد زدند ، براي من ممنوع بود؛ فرياد مي خواهم...

براي همه سالهاي خاموشيم ، فرياد مي خواهم...

نه! من پرواز نمي خواهم.

فرياد مي خواهم.

فريادي كه بلند باشد و وسيع ....

همه عالم بشنود حاصل عمري به يغما رفته را....

همه عالم بفهمند معناي عمري سكوت كرده را....

فرياد مي خواهم.

يعني قسمت من از اين دوران عمر به اندازه يك فرياد نيست ؟

كيست؟ سكوت مرا ،فرياد كند!

+ نوشته شده در  ساعت 23:26  توسط soRoush  | 

دنـــــــــیا!!

 

گاهي؛ هرچه از دنيا مي خواهي، نمي دهد! اصلا دست به هر كاري مي زني،

نميشود....

آنقدر نمي شود كه تو هم ديگر نمي خواهي!

برايت خواستن نامفهوم مي شود.....

ديگر برايت مهم نيست ؛

كه هنوز قلبي براي تو به تپش نيفتاده....

يا كه، اين زمستان هم برف نباريد!

يا اينكه هيچ راه رهايي از اسارت نيست !

يا نمي شود فرياد زد چه برسد به پرواز!

يا كسي نيست منجي شود!

آن وقت ديدي....

ديگر دنيا را نميبيني!

و فرو مي روي در خودت ، نفسهايت....

نفس ميكشي....

نفس ميشوي....!

+ نوشته شده در  ساعت 20:15  توسط soRoush  | 

شرط زندگی..

 

 

از خدا پرسيدم: خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟

خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،

با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.

ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .

شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.

زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بدانيد که چطور زندگي کنيد

مهم اين نيست که قشنگ باشي ، قشنگ اين است که مهم باشي حتي براي يک نفر.

مهم نيست شير باشي يا آهو مهم اين است با تمام توان شروع به دويدن کنی

كوچك باش و عاشق كه عشق مي داند آئين بزرگ كردنت را

بگذارعشق خاصيت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسي!

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن

فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران...

زلال كه باشى، آسمان در توست .

" نلسون ماندلا "

+ نوشته شده در  ساعت 21:55  توسط soRoush  | 

معلم

 

  

چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و يکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم
.

استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل

کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين

هستيم داد مي‌زنيم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد
.

سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر

فاصله مي‌گيرد. آن‌ها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و

خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آن‌ها بايد صدايشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد

نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است.

فاصله قلب‌هایشان بسيار کم است

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف

معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر

میشود...

+ نوشته شده در  ساعت 16:8  توسط soRoush  | 

نجات عشق!

در جزیره ای زیبا تمام حواس،زندگی میکردند: شادی،غم،غرور،عشق ...

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.همه ی ساکنین جزیره قایق

هایشان را آماده و

می خواستند جزیره را ترک کنند،اما (عشق) می خواست که تا آخرین لحظه بماند،چون او عاشق جزیره بود......

وقتی جزیره به زیر آب فرو میرفت عشق از ثروت که با قایقی باشکوه جزیره را ترک

میکرد کمک خواست و به او گفت:آیا میتوانم با تو هم سفر شوم؟ ثروت گفت :نه،

من مقدار زیادی طلا ونقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.

پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود،کمک خواست.

غرور گفت:نه، نمیتوانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق

زیبای مرا کثیف خواهی کرد.

غم در نزدیکی عشق بود،پس عشق به او گفت:اجازه بده تا با تو بیایم.

غم با صدای حزن آلود گفت:آه،عشق، من خیلی ناراحتم واحتیاج دارم تا تنها

باشم....عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آنقدر غرق شادی وهیجان

بود که حتی صدای عشق را هم نشنید.

آب هر لحظه بالا بالا تر میامد و عشق دیگر نا امید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده

گفت:بیا عشق من تو را خواهم برد...

عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع

خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.

وقتی به خشکی رسیدند،پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که

جانش را نجات داده چقدر بر گردنش حق دارد.

عشق نزد علم که مشغول حل مسائلی روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید: آن پیرمرد که

بود؟علم پاسخ داد:زمان

عشق با تعجب پرسید : زمان؟! اما چرا او به من کمک کرد؟

علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:زیرا (( تنها زمان قادر به درک عظمت عشق میباشد)).

پایان

...

+ نوشته شده در  ساعت 11:46  توسط soRoush  | 

جمعه سیاه (5/10/1382)

 

 

  سلام...

   چیزی که براتون نوشتم دروغ نیست!!   حقیته ......... حقیقت از دست دادن هزاران

 عزیز.!

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤          * * *          ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

      بسم الله الرحمن الرحیم

 

  عصر پنج شنبه بود ((۴/۱۰/۱۳۸۲))  و من تازه از مدرسه اومده بودم خونه .....

  لباسام رو به سرعت

  عوض کردم که

  برم با بچه ها فوتبال بزنیم..

  جاتون خالی فوتبال خیلی چسبید ٬ البته خیلی خستم شده بودم و دیگه میخواستم

  برگردم خونه..

   رسیدم خونه و بعد یه نیم ساعت شامی هم خوردیم و مثل تموم مردم دنیا لالا

  کردیم...

                        ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤   ***    ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤                    

   ساعت =۷،۲۵ صبح روز بعد...... جمعه  ((۵/۱۰/۱۳۸۲))

   خواب................. خواب...............خواب.........اونم خواب روز جمعه!! لا مصب چه

 حالی میده..

   تو اصل خواب بودیم که .................که یه نفر در خونه رو وحشتناک کوبید!!!!!!!!!!!!!!!

  حقیقتش من نه حوصله داشتم اون موقع صبح برم رو کسی در باز کنم ! و نه دلم

 میخواست خوابم رو خراب کنم......

خلاصه اون بنده خدا همینطور در رو میکوبید و کسی هم نبود که به دادش برسه .....

 تا اینکه بابام با دو سه تا قر قر بد جور به من و بقیه رفت و در رو باز کرد.

  همسایه بود!!!!!

  دلم میخواست بدونم همسایه اول صبحی چه اتفاقی براش افتاده که اینطور رو سر

 ما خراب شده؟

  آخه چرا اینقد بلند حرف میزنه؟؟!!  چش شده؟؟؟؟ همینطور با بابا مکالمه میکرد

  که!

  یهویی بابام یه یا امام رضا بلند گفت!!!!!!!!! 

  طاقتم تموم شد...  از خواب پریدم و بدوبدو رفتم پیششون .

  همه با این حرکت بابا بیدار شده بودن!!!!!  مامان اومد..خواهرمم اومد +داداش..

  هر کی واس خودش میپرسید که آقا چی شده؟؟؟ که بابام خودش در آورد گفت بچه

 ها آقای ........ میگه((بم)) زلزله اومده.. ..!

                                بم زلزله اومده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  خوب به من چه ؟؟؟؟ اصلا به ما چه  آخه میتونیم چیکار واسه اون بد

 بختا کنیم؟؟؟؟؟؟؟

  وایسا...........!!!!!!!!!!!!!!!!     وایسا .........!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  یا قرآن!!

 وای که داداش خودم بم زندگی میکنه !!!!!!! یا امام حسین!...!

  آره داداش، من الاغ تازه متوجه شده بودم که داداشم و خونوادش بم زندگی میکنن!!

  حالا بلایی سرشون نیومده باشه خدا !!!     خلاصه همگی باهم رفتیم سراغ

 تلوزیون...

  روشنش کردیم! اولین کانال و اولین صحنه ای که دیدیم خرابه ها و امداد گرایی بودن

 که هراسون

  اینور و اونور می دوییدن......  وای نمیدونین چه حالی داشتم.....( چه حالی

 داشتیم ).....

 حیرون شده بودیم . نمیدونستیم باید چیکار کنیم از کی کمک بخوایم ...که یادمون

 اومد خونه داداش  

 تلفن داره!!  ؟آبجیم پرید رو تلفن که زنگ بزنه!                   زنگ

 زد~~~~~~~~~~~

 اما فقط بووووووووووووووووووووووووووووق آزاد....     بابای بنده خدا تا مرز سکته

 رفت !!! حالا این وسط کی 

 بابا رو جمع کنه؟؟؟!!!      خلاصش میکنم...//

 سه . چهار ساعتی گذشت و تموم آشنا ها  کم کم جمع شده بودن خونه......

 خونه افتضاح شلوغ شده بود .... هیشکی نمیدونست که باید چیکار کنیم؟؟ 

 تا اینکه عموم به خونه زنگید و گفت که من یک ساعت دیگه  کمتر یا بیشتر پرواز بم

 دارم.....!!

 و شما هم باید با تمام تجهیزات کامل مثل (پتو. خوراکی و...) خودتون رو واسه

 حرکت به بم آماده کنین

 ؟؟؟؟؟!!!!!!

 بچه ها هم بعد چندی با تمام تجهیزات آماده شدن و حرکت کردن ........

 شب شد !!!!       آمار رسید که بچه ها  همه صحیح و سالم رسیدن بم...

 دیگه خبری ازشون نشد.......!!!!!    تااااااااااااااااااااااااااا اینکه !         تلفن زنگید!!

 داییم گوشی رو جواب داد! عموم پشت خط بود!!!!! اما چی میگفت رو خدا بهتر

 میدونست!

 تو مکالمه دایی با عمو  هیچ چیز دستگیرمون نشد !! غیر از یک جمله...( خیلی

 خوب. متوجه ام).

 معلوم بود چیزی شده که دایی اینطور ساکت شده بودش..... بعد از مکالمه خودش

 پیشکش در آورد گفت....

 آقای...................گفته( عمو رو میگفت) بچه ها همه سالم پیدا شدن فقط یه

 خورده زخم و زیلی

 شدن که اونم با بردنشون به بیمارستان بر طرف شده.........../.

 با شنیدن این حرف خونه عین بمب ترکید...!!!!!!!!!

 همه با هم یه نفس راحت کشیدیم و خوشحال بودیم که خانواده داداشم اینا

 همشون سالم پیدا

 شده بودن و داشتن برمیگشتن خونه.....

 الهی شکر!!!!!!!!!! الهی شکر!!!!!!!!!  دیگه از استرس و اضطراب تو خونه خبری

 نبود..........

اما...............................اما...............................اما.................................

 ای دل غافل.........

     ای دل غافل...........

              ای دل غافل..........                      اما چرا ای دل غافل؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

 میگم ای دل غافل چون هیشکی تو خونه خبر نداشت که تا هشت نه ساعت دیگه

 همه باید با

 چهارتا جنازه له شده زیر آوار روبرو بشیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!هی!!!!

 آره داداش هر چهارتایی شون فوت شده بودن!!! هر چهارتاشون!!

 خلاصه ...همه توپ بودیم تااینکه......

 بچه ها رسیدن ... ای کاش نمیرسیدن!!!!!!!!!!!!!!!! ای کاش!!!!!!

 ای کاش من میمردم.....

 ای کاش من میمردم ولی شیدایی که دوسال و زهرایی که ای خدا فقط یک سالش

 بود نمیمرد!!!

 سرتون رو درد نیارم ....بچه ها هم رسیدن

 رسیدن و جسدا رو هم تحویل بهشت زهرا محل داده بودن....!!

 وای وای ...... نمیدونید وقتی بچه ها رسیدن در خونه با اون قیافه های ترکیده مردم

 چه حالی پیدا

 کردن؟؟؟؟؟؟؟؟ نمیدونید وقتی مامانم دنبال نوه هاش میگشت چه حالی پیدا کرده

بودیم...........هیشکی باورش نمیشد..............هیشکی!!!!!!!!!

                                                            <<<پایان>>>                                                                        

 از دوستایی که این مطلب رو خوندن خواهش میکنم واسه درگذشتگان حادثه بم 

    فاتحه ختم بفرمایند......                    

                         ¤¤¤ روحشان شاد و یادشان گرامی باد ¤¤¤                         

 

+ نوشته شده در  ساعت 13:50  توسط soRoush  | 

من باید بمیرم....

 

من مرده ام

و اينك تابوتم را

ميان سنگيني سكوت

سنگين تر از دردهايم

به سوي فرجامي كه گريبانگير انسان هاست

مي برند

قبرم را

به تزيين دانه هاي خاكي كه جسمم را در بر مي گيرند

مي آرايند

و

روياييم را پايان مي بخشد

و زندگي پر از رنجم را

فرجامي ابدي ميدهد

انسانها

زمان را تسخير خواهند كرد

و آرام و آرامتر از ثانيه ها

فراموشم خواهند كرد.

و من

ديگر طعم تلخ زندگي را

نخواهم چشيد

من مرده ام...

+ نوشته شده در  ساعت 1:25  توسط soRoush  | 

عشقم رفت....

 

  


بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود

اهل زمین نبود

نمازش شکسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود

برسنگ قبر من بنویسید این درخت عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود

برسنگ قبر من بنویسید کل عمر پشت دری که باز نمی شد نشسته بود

برسنگ قبر من بنویسید کبوتر شد و رفت

زیر باران غزلی خواند دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خوردست غم دل یا سم

انقدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت

روز میلاد همان روز که عاشق شده بود

مرگ با لحظه میلاد برابر شد و رفت

او کسی بود که از غرق شدن میترسید

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت......

+ نوشته شده در  ساعت 2:18  توسط soRoush  | 

گنجیشک کوچولو

گنجشک کوچولو عاشق آدم برفی شده بود روزها روی کلاه او

می نشست و برای او از دلتنگی هاش صحبت میکرد و آدم برفی هم از

اتفاقاتی که افتاده بود و از عمر کوتاهش برای او می گفت

شبی آسمان ابری دلش گرفت و شروع به باریدن کرد

گنجشک زیر بارون خیس شده بود

پس به آدم برفی پناه آوردآدم برفی دلش به حال او سوخت

کاری از دستش بر نمی آمد

ناگهان فکری به خاطرش رسید

گنجشک را زیر کلاه بافتنی پنهان کرد

گنجشک زیر کلاه احساس امنیت میکرد

ولی کلاه پناهگاه خوبی برایش نبوداو اون زیر خیس خیس شده بود

ولی دلش نمی آمد از زیر کلاه بیرون بیاید وقتی یادش می آمد

که چه جور آدم برفی با خوشحالی کلاه را به او پیشنهاد کرده بود

آدم برفی هم خیلی خوشحال بود که توانسته بود به او کمک کند

گنجشک ساعاتی زیر کلاه منتظر ماند تا باران قطع شود

طفلک از سرما می لرزید ولی چیزی نمی گفت

باران هم چنان می بارید و آدم برفی کوچیک و کوچیک تر می شد

پایان عمرش بود ولی دلش نمی خواست گنجشک شاهد مرگش باشد

باران کم کم بند آمده بود گنجشک خیلی سردش بود از سرما به خود

می لرزید از زیر کلاه بیرون آمد خدای من! آدم برفی نبود گنجشک دور

خود می چرخید و ناله می کرد سرما از یادش رفته بود

صبح زود تنها چیزی که دیده می شد پیکر بی جان گنجشکی بود

که در کنار کلاهی روی آب ها از سرما جان داده بود

+ نوشته شده در  ساعت 15:48  توسط soRoush  | 

یعنی میشه؟؟؟

 

 

اگر خیال داری دوستم بداری همینک دوستم بدار اکنون که زنده ام... صبر نکن تا بمیرم... بدان که آنوقت هرگز صدایت به گوشم نخواهد رسید ومجبور می شوی حرف های نا گفته قلب ساده ات را در فراسوی یه مشت خاکسترسرد پنهان کنی پس اگرذره ای عشق من در دلت ماوا دارد اگر دوستم داری بگذار زنده بمانم

دوستت دارم عزیزم

+ نوشته شده در  ساعت 10:8  توسط soRoush  |